در سکوت بهترین شبهای عمرم خواب رفتم
با لبی عطشان،به دنبال شرابی ناب رفتم
خام بودم،خواب رفتم،بی کس و بی یار رفتم
کوچه های تنگ دوران را بسی هموار کردم
من که بودم،من چه بودم،من چه کردم
ای افق فریاد برآوربگو.........آسمان ای آسمان،با من بگو این راز پنهان دلم
من کیستم،من چیستم،من مست روی کیستم
آری،منم عطشان لب بی خانمان
پیمانه کف،بی یارو کس
در چار چوب زندگی،در بند نفس خویشتن
ره رفته در سیلاب فقر و بندگی،همراه با وقت و زمان
در عرصه ی دنیا که من،حسرت بخوردم اندر آن
وحشی صفت هایی در آن،بودند کز خون چو من،کردند بر پا کاخ خود
ای رهروان راه حق،فریاد مرا بشنوید،این ناله ی شبگیر من
کز آن حکایت میکنم،فریاد نومیدی من،در پهن دشت زندگی
درآخرین دیدار با معنای عشق و بندگی
من در طریق زندگی،بی یارویاور بوده ام
آواره ی دست فلک،دور از همه انس و ملک،هستم در این ویرانه تک
فریاد من را بشنوید،ای هر که میدانی که من،آواره و بی همرهم
در دل امید زندگی خشکیده شد چون برگها،در این خزان اندر خزان
با کاروان رفتگان،همراه خواهم شد کنون،تا شاید از آنها دمی
فریاد بودن بشنوم،فریاد آگاهی ز هر نا بخردی را بشنوم
تا از کران تا بی کران
گویم که من خود کیستم،آری که من خود چیستم
فریاد بر می آورم
ای مبدا و اصل وجود،ای خالق کون و مکان،ای مالک هفت آسمان
بیچاره و درمانده ام،در این ره پر پیچ و خم
دیگر ندارم طاقتی،رحمی نما بر این دلم
همراهیم کن تا که من،یابم تو را در جان خود
خوانم سرود زندگی،در پهن دشت آرزو
ای معنی لطف و صفا،ای خالق یکتای ما
میخوانم از جانم تو را،بنگر تو این بیچاره را
دریاب این آواره را،در یاب این آواره را
