در پناه عشق دلبر

 

در پناه عشق دلبر

 

 

عشق تو یکباره آمد در وجودم جان گرفت

 

در شب ناباوری هم دین و هم ایمان گرفت

 

لب به لب بنهاده تا عرش از پی آن نازنین

 

در کویرجان بلطفت قطره ای باران گرفت

 

در شب غم شورشی افتاد در هفت آسمان

 

جام را از حضرتش با دیده ی گریان گرفت

 

جان دمیداز نو به دل از بوسه ی شکر لبان

 

در پناه  بوسه هایش  قدرت ایمان  گرفت

 

قسمت ما را ببین لطف خدا یی را چنین

 

کز نگاه چشم مست دلبر مستان گرفت

 

شورشی کز روز اول بر دلم  افتاده  بود

 

حاجتش را عاقبت در کلبه ی احزان گرفت

 

گردش  این  روزگار و چرخش دور زمین

 

طاقت صبر و تحمل از تن و از جان گرفت

 

مهر  ایزد را  طلب تا موعد  دیدار دوست

 

وعده ی جام الست از ساقی مستان گرفت

 

شرم  دارم  ز آن نگاه  پر ز معنی  تا سحر

 

چونکه طاقت را زدل درموسم هجران گرفت

 

در  پناه عشق دلبرمیزنم فریاد حالا بشنوید

 

سالک امشب با نگاه وجام ساقی جان گرفت

 

 

 

اکبر چالیک بیستم دیماه نود ودو شمسی 

مثنوی عشق

در مثنوی بلند عشق من وشما در قیاس

چیزی به غیر عشق زلال من نخواهی یافت

در پنجره ی افق دیداین خسته دل

خورشید وجودشماست که معنا دارد

در تاریکی محض شب بی همرهی

فقط نوررخسارتابناکت بر من می تابد

ای همیشه منور ز انوارایزدی

چراغ راه منی،،،جفای منی،،،صفای منی

گواه همیشه با وفای منی،،،حدیث عشق منی

ای مثنوی بلند عشق و انتظار

تویی که تنها پناه منی...........

تقدیم به پیشگاه حضرت ولی عصر(عج)

یادتو

یادتو در خاطرماباقی است***این دل دیوانه زغم یاغی است

رفتی و داغت به دل ما نشست***ساغرتو،پرزمی ساقی است

فرانشیز نگاه

یه متن ادبی: فرانشیز نگاه

فرانشیز نگاهت آنقدر گران و کمرشکن بود که ضربان تندقلبم را بر روی صفحه ی نمایش زندگی و افزایش درجه ی جیوه ی وجودم را در دستگاه حرارت سنج روزگار مشاهده نکرد و مرا به استقبال غسالخانه ی خصوصی دل برد.

آه از نرخ حق العمل لبهایت،که در بحرانی ترین لحظات احتیاج دلم،حتی برای لحظه ای کوتاه نیز گشوده نشد تا در واپسین دقایق زندگی چون یک شوک الکتریکی،احیا گر عطوفت و چون آمپول احیای قلبی،شاه کلید تمام قفل های شعورومعرفت انسانی گردد.

و بدین گونه مرا تا ساحل امید،با تراول چک سکوت،به حسابداری بیمارستان دلها رهنمون باشد تا در هنگام ترخیص،شاهد خنده های تمسخرآمیز تو در کنار نگهبان دلسنگی و غرور،و مرگ گلهای عافیت در سرزمین بی عاطفه ها نباشم.

حال با حسی شاعرانه،با امید فراوان،در گرمای وافرهستی بخش جهان،آب میشوم تاسرود زیبای تداوم زندگی را در این سوی دیوارهای ندامت در آیینه ی زمان چون رودی جاری برایت زمزمه کنم و تو را از زلال بودن زندگی و توانمندی معجزه گر هستی در جراحی قلب های عاشق،بدون پیش پرداخت و فرانشیز آگاه سازم.

امضا:بیمار سعادتمند

شبکه ی جهانی ارتباطات

اینم یه متن ادبی برای علاقه مندان:

آیا میتوان پیشرفت دنیای امروز را با امواج خروشان شعر نو پیوند زدو فریادی رسا در این دنیای آفت زده سر داد؟

آیا میتوان در چهار چوب اصالت خویشتن بود و در قرن اتم با اینترنت این تکنولوژی و ابزار برتر ارتباطات،سخن عشق و محبت را به رسم دوستی با فرمان dir در رایانه ی دلهای جهانیان جستجو کردو بذر انسانیت و تکامل بشری را کاشت؟

ای دوست گیرنده ی ایمیل(email)،در اولین قدم به سوی مدرنیته شدن با توجه به بعد مسافت بین دلها ...........ویروس موجود در دیسک سخت دل أدم نماها،فلاپی آرزوهای مرا فرمت کرد و در این راستا همه ی فایلهای عشق زلالم را دلیت (حذف)کرد.

این امر آنقدرسخت و شکننده بودکه حتی پس از نصب سیستم عامل و بوت شدن و کپی مجددفایلهای امید وآرزوی نزدیکی قلبها،باز در هنگام استفاده ی کاربران پیغام خطا(eror)می داد و انگارکه به ویروس بی هویتی و کسالت روح در عصر گفتگوی تمدنها گرفتار شده بودم.

حتی پس از زحمت بسیار،با پیشرفته ترین نرم افزارهای ویروس یاب موجود،باز هم نتوانستم آن را مچ کرده و ارتباط لازم را با شبکه ی جهانی دلها برقرارکنم.

پس از لحظه ای درنگ با خود گفتم بهتر است از طریق ابزاری کار آمد چون موبایل وارد عمل شوم...............

که پس از چند ثانیه در مقیاس زمان،بر بال موج آرزو،ندایی را شنیدم که با رمزو راز ،ولی در هاله ای از نیاز چنین می گفت:

گوش دل بعضی ها بخاطر انگیزه های شخصی برای شنیدن نغمه های عاشقانه ی انسان شرقی در قرن بیست و یکم تا اطلاع ثانویه کر است!!!!!!!!!!!!!!!

لطفا مجددا شماره گیری نفرمایید...............

وصال دوست

جانا بیا تو ما را در عشق خود فنا کن**با خوش لقا رویت،تشویش ما دوا کن

ای خوبرو که ما رابردی تو دین و ایمان

لطفی نما در این ره شوری دگر بپا کن

ای روی ماهت ایمن،از هر گزنددشمن**ما را در این سراسو ایمن زهر بلا کن

در هجرت ای مه من،شد شادی از کف من

عشق تو در دل من،یکدم مرا صدا کن

برخیزو بنگر اینک این کشته ی نگاهت**با بوسه بر لبانت،ما را زغم رها کن

بنما تو گیسوانت،بر این گدای رویت

امشب مرا به وصلت،از بهر حق رضا کن

در دل بود که گه گه آیم به سوی و درگه**در شام ودر سحر گه یکدم مرا دعا کن

از عشقت ای پریچهر،تیره است روزگارم

عشاق در گهت را در این سرا سوا کن

سالک بگیر جامی در دست و مهتری کن**مطرب بزن نوایی زین غصه را رها کن

 

 

 

چو لبخند

به دلم برات شدکه از راه میرسی***با تن پوشی از شبنم پگاه میرسی

با گل واژه های پر ازعشق و حضور***چو لبخنداز پی اشک و آه میرسی

و اما بعد

و اما بعد از آن روز ،دلم آتشفشان شد

به شوقت روزو شبها،پی نام و نشان شد

به سر سودای عشقت،به دل امید دیدار

به هر سو سرزدم تا،بهار دل خزان شد

به همین سادگی

به همین سادگی از ما تو چرا میگذری

مگر امروز دگر نیست در آنجا خطری

من به فرمان دل آنروز،برآشفته شدم

پس چرا رفته به بازار،دلت با دگری

شد نصیب دل من آتش هجران و بلا

تو بگو،عاشقی و بی کسی و در به دری

افق دیدمن از مردم چشمت فهمید

که دگر نیست تورا از دل یاران خبری

خنده ات سیل به آمال دل ما زدو رفت

خوشتر آنروزکه ازما تو نبینی اثری

ابرتردید،میان دل ما خانه نکرد

سایه ات بود که بگذشت زمادرسفری

دل بارانی ما،دل به خدا بست شبی

به همین سادگی از ما،تو چرا میگذری

 

 

کاش میشد

کاش میشد تا شبی دل،عاشقی را پیشه سازد

بهر این درمانده یکدم،چاره ای اندیشه سازد

کاش میشد تا به لطف آل یاسین،در شبی

مهر آن دلداردیرین،در دل من ریشه سازد

مجال گفتگو

گفتم دلم دنبال تو،گفتی دل آرامت شوم**گفتم می و محراب تو،گفتی هوادارت شوم

گفتم به دستانت سبو،گفتی تو راهت را بجوی

گفتم شب این جستجو،گفتی که مهتابت شوم

گفتم گل رخسارتو،گفتی تو عطرش را ببو**گفتم چه سازم با عدو،گفتی مددکارت شوم

گفتم من و میخانه ات،گفتی رها کن خانه ات

گفتم ز شهدباده ات،گفتی می نابت شوم

گفتم ز شورعشق تو،گفتی شتابان تر برو**گفتم ز هجرانت بگو،گفتی شفا خواهت شوم

گفتم که بی تو مانده ام،گفتی ز چشمت خوانده ام

گفتم ببین جا مانده ام،گفتی که دلدارت شوم

گفتم مجال گفتگو،گفتی شب واین آرزو**گفتم ره سالک بگو،گفتی که من یارت شوم

 

عاقبت:

نیمه شب دل را به نامت میکنم

با غم خود آشنایت میکنم

در شب ناباوری با لطف تو

عاقبت خود را فدایت میکنم

تیر عشق

شیشه ی اندیشه ام ناگه شکست

تیر عشقت برتن وجانم نشست

بانگاهت هستی ام تفسیر شد

در شبی بارانی از روز الست

اکبر چالیک#سالک

لحظه ی دیدار

غصه ها رفت وشد آغازی دگر**موسم معراج وپروازی دگر

آمد از ره فصل خوب عاشقی**فرصتی از بهر تو گر صادقی

خیز و بنگر موسم گل آمده**لحظه ی دیدار سنبل آمده

بر دل مشتاق ما آمد نوید**موعد دیدار یاران هم رسید

آتش عشقم فراوان میکند**شور ایامی که طوفان میکند

ناله های عاشقان هم بی گمان**میرود در اوج تا هفت آسمان

دم غنیمت دان توای نیکوسرشت**کزکرم حق این دقایق رانوشت

دل سپردن بر نگاهت آرزوست**دیدن روی شما از لطف اوست

#اکبر چالیک#سالک#

بی تو

در نگاهت،آینه تفسیر شد***قلب این آواره هم تسخیر شد

اشکهای نیمه شب شد یاورم***خواب این دیوانه هم تعبیرشد

در فراقت ناله ها سرداده ام***تا به نامت این دلم زنجیر شد

بی تو من تنهای بی اندیشه ام***نقش رویت بر دلم تصویرشد

ای گواه بهترین احساس ها***در نگاهت،عشق من تفسیرشد

حریم دل

بیاتوای عزیزجان،بنام حق تو را قسم

به سر ببرغم گران، به مکه ومنا قسم

لبت مرا شفای جان مکن دریغ از منش

 بجان عاشقی که شد،به دردت آشنا قسم

دل پراز امید من،به لطف تو عجین شده

به آخرین نگاه تو،در آن شب جفا قسم

من اندر این سفر بسی،خطر نموده ام بیا

دل مرا تو مرحمی، به کل انبیا قسم

شبی که در حریم دل،شدی تو همره دلم

رها شدم زهرغمی،به عشق وعهد ما قسم

دلا توگرنگاه خود ، به این گدا نیفکنی

رها نمی کنم تو را ،به معنی وفا قسم

ببین که سالک شما،عیان به هر مکان شده

به مژده وصل تو در ، شبی پر بلا قسم

اکبر چالیک # سالک

روزنه ی آشنایی

با سلام به شما عزیزان و سروران گرامی:

دل نوشته هایی که می خوانید حاصل سالها تلاش  این حقیر در عرصه ی شعر و ادب پارسی است.

هم اینک برآنم تا آنچه را در بیست سال گذشته اندوخته ام برایتان به      رشته ی تحریر درآورم و شما را با این سیاه مشق ها سرگرم کنم.

امید است با لطف دوست این روزنه ی آشنایی مستدام بماند.

 

آشنای دل