بی پروا
دلم میده همش پیغوم آشتی
زدم تو وبلاگم امروز یه گشتی
دیدم انگار خراب آباد اینجا***ندیدم من یه شعر خوب و مشتی
یهو گفتم فلانی بی تعارف
بیا جمعش بکن این سایت کشکی
زدم فالی به حافظ تا بدونم ***چه باید کرد با این سایت مشتی
خطاب آمد حجاب خویش هستی
بپاخیز آشنا تا زنده هستی
منم گفتم نویسم شعر آخر *** به یاد لحظه های عشق و مستی
بیا با ما تو امشب عاشقی کن
که تا عاشق بشیم ما راستی راستی
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 13:2 توسط اکبر چالیک (آشنای دل)
|
با عرض سلام و ادب خدمت دوستان عزیز 18 تیر ۱۳۹۸